داستان. یک وقت می بینید. داستان اول ازکتاب،درسایت سخن.

داستان « یک وقت می بینید » داستان اول ازکتاب،درسایت «سخن»

http://www.sokhan.com/cstories.asp?id=34314

سه اپیزُد ازاین کتاب یا داستان اولِ کتاب

1

یک وقت می بینید

                                 

یک وقت می بینید که هیچ چیز جای یک «چیز» به خصوص را نمی گیرد. چیزی که اصلاً نمی توان توضیحش را داد. یعنی توضیح دادنی نیست و اگر یک وقت از همین آدمهایِ فضولِ پیرامونی از شما بپرسند: «‌تو به گمانم یه چیزیت می شود؟» می دانید، خیلی سخت می توان پاسخ طرف را داد. معمولاً اینجور وقت ها می گوییم: «نه...چیزی نیست.» درواقع ازپاسخ طفره می رویم، چرا که حال گرفته وغریب تان در آن صبحِ زیبایِ زمستانی، توضیح ندادنی است. امابر خلاف معمول، شما، راستْ سرتان را بلند می کنید و خیره می شوید توی چشم طرف و همینطور که زُل زده اید، ناخودآگاه می گویید: «ببخشید سیگار همراهت هست؟ من سیگارم را جایی جا گذاشته ام!» و احیاناً اگر طرف سیگاری باشد که حتماً هست، بسته اش را رو به شما تعارف می کند و می گوید: «بیا! این همه میخ شدن نداشت، وردار!»
شما بی هیچ حرفی، نخی بیرون می کشید و از فندک روشنش سیگارتان را روشن می کنید و به طرف پنجره می روید. خیال دارید در آن سرما کمی پنجره را باز بگذارید و احیاناًاز پشت پنجره ی آن اداره ی لعنتی کمی کوچه را نگاه کنید، که همان لحظه، دخترک و پسرکی دزدانه دست در دست هم از آن می گذرند و اگر آشنایی از رو به رویشان نیاید، هرگز دست هم را ول نخواهند کرد.

ــ اونجا چیزی برای نگاه کردن نیست همکار گرانمایه.

ــ امروز فکر می کنم اینجا چیزی باید باشد و نیست...

ـ‌ـ واقعاً چه چیزی؟

ــ ‌هیچ... و می دانی هیچ چیز توضیحش مشکل تر از همین هیچ نیست.

ــ بابا تو هم پاک زده به سرت، از اول معلوم بود که دمغی... بفرمایید!؟

      آبدار چی اداره است که در زده است و رو به شما می کند و می گوید:

ــ حراست احضارت کرده. برو بالا.

  رو به همکارت می کنی و با همه ی تلخیت به مزاح می گویی:

ــ  برو بالا پَیکت گرم نشه!

      و می خندی. سیگارت را قطعاً همین لحظه، روی لبه ی همان پنجره خاموش می کنی و ته سیگارت را از آن بالا به کوچه می اندازی.اگرغم انگیز ترین اتفاق عالم همین لحظه واقع شود، ته سیگارت درست جلوی پای خانمی می افتد که وقتی سرش را بلند می کند، کسی نیست، جز میانسالی های دخترکی که شما زمانی عاشقش بودی. برای احتیاط هم شده روی یخ آسفالت کوچه لحظه ای می ایستد و نگاهت می کند. همین لحظه آبدارچی دوباره در می زند و می گوید:

ــ منتظره؟!

ــ بهش بگو بره گم شه.

      و می بینی که زن بی آنکه حتی سرش را تکان دهد، دوباره نگاهش را پایین می اندازد و راه می افتد و در پیچ کوچه گم می شود. و شما برای او فقط تصویری هستی که از پشت پنجره دیگر پیدا نیستی.

ـ وای...

      ناخود آگاه به زبانت می آید.

ـ چی شد؟

ـ هیچ.

2

زن می توانست بگوید

 

احتمالاً برای زنی که زمانی عاشق بوده و عشق بوده است (!؟) و همین لحظه، لحظه ای که دارد از یک کوچه گذر می کند و پرونده ای در دست دارد که حتماً امضایی کم دارد و باید که امروز کارش را انجام دهد و اداره همین جاست، همین نزدیکی ها و شاید چند قدم جلوتر بشود پنجره هایش را دید، دیگر زن در همین لحظه به صرافت هیچ نیست، نه یک عشق قدیمی ونه به هیچ چیز دیگر. او فقط به روال کار پرونده اش می اندیشد. به وامی که بعد از این امضاء خواهد گرفت. اما درست در این لحظه از طبقه ی دوم همان اداره ای که او آنجا کارش را قرار است به اتمام برساند، ته سیگاری به زمین می افتد. زن طبیعتاً سرش را بلند می کند و در قاب پنجره کسی را می بیند که هیچکس نیست مگر همان عاشق قدیمی که حتی لبخند هم به او نمی زند. این نادرترین اتفاقی است که بعد از سال ها برایش پیش آمده است. نه، هیچ چیزی به ذهنش خطور نمی کند جز اینکه عمدی در کار بوده، و هیچ چیزی همنمی گوید. سرش را پایین می اندازد. راهش را می گیرد و می رود. اما می بایستی او بههمان اداره ای می رفت که پرونده اش...!؟ می دانید یک آن دلش از همه چیز و از همه کس می گیرد، از همه ی این دوندگی های بی خود، از این روز مرگی ها، از آن عشق قدیمی حتی... سَرِ کوچه، وقتی می پیچد دیگراز چشم کاملاً پنهان است. آنجا به ناگاه لحظه ای بر یخِ سنگفرش پیاده رویِ خیابان لیز می خورد. زمین می افتد. هیچ نمی تواندبگوید، جز کلماتی که حامل هیچ معنایی نیستند؛ مگر بیزاری از آن لحظه از آن اتفاق و از آن عشق قدیمی حتی. یقیناً آخر حرف هایش با تشکر از زنی میانسال تمام می شود که
دستش را برای کمک به سوی او دراز کرده است. بلندش می کند.

ـ مواظب باشید زمین خیلی لیز
است!

ـ ممنون، تو فکر بودم.

ـ مگه زندگی ارزش تو فکر
رفتن هم داره؟

ـ البته که نه.

      یک نفس عمیق، لحظه ای تامل، و سپس پاسخ خداحافظی آن زن، و دردی که در پای راستش تیر می کشد و ناگاه خسته شدن، گرفتن یک تاکسی خالی و سوار شدن و دیگر هیچ...اما لحظه ای غریب ترین حسش او را  وا می دارد که ناخودآگاه روی بر گرداند، درست لحظه ای که در را می بندد و تاکسی راه افتاده است. از شیشه ی پشت تاکسی نگاه می کند. همان عاشق قدیمی، آنجاست. او آمده است و دارد رفتنش را نگاه می کند، زن اما می تواند بگوید:

ــ آقا ببخشید من پیاده می شوم فکر می کنم چیزی را جا گذاشته ام.

      نمی گوید. اصلاً نمی تواند حرف بزند و او برای مرد، همان عاشق قدیمی، فقط تصویری است که از پشت شیشه خیلی دور شده است ودیگر پیدا نیست.

      بی گمان هیچ کس نخواهد دانست که این عاشق قدیمی بی تردید همان کارمندی است که می بایست کار اداری زن را انجام می داد. و او وقتی زن دیگر میان ازدحام ماشین ها گم می شود و دیگر نیست، زیر لب می گوید: «باز هم هیچ...» و چون بسته ی سیگارش را جایی جا گذاشته است از دکه ی روزنامه فروشی بسته ای تازه می خرد. نایلون سر بسته را باز می کند. نخی بیرون می کشد. سیگارش را روشن می کند و می رود. و همراه عابران در خیابان گم می شود.

 

3

دو تا کفتر بق بقو می کردند همین

 

اولاش من به چشم یه رئیسِ صرف نگاش می کردم. بعد باهاش رفیق شدم چیزی بیش از یه همکار اداری. خب، رفاقتش مث خیلی از رفیقی های این دوره زمونه نه تنها برام خرج نداشت، بلکه منفعت هم داشت. او مث دیگران، اصلاً دربند چیزی نبود. موقعیت خاصی هم داشت. مجرد، پولدار، و هی بریز و بپاش. در اداره، من و همکارهای اتاق بغلی مون، پرونده ها را تنظیم می کردیم و به او می دادیم. او فقط بایستی یه امضا می زد. همین کار ساده هم حوصله اش رو سَر می برد. مضحک اینکه، اصلاً به این کار نداشت که این پرونده مال کیه، از آشناهاس یا نیس، چیزی شیرینی داده یا نداده؟ فقط امضا پشت امضا و سیگار پشت سیگار.گاهی که تویِ اداره یا خونه اش هم کلامش می شدم و کله مان هم گرم بود، هیچ از مسلکش دستگیرم نمی شد. دردش این بود که زمینی نبود! به قول خودش مرام ما دلبستگان را نداشت! همیشه می گفت: «ارزشش و نداره...»آدم اینقدر خُل که بهترین تفریحش این بشه که بَست مث یه
پیرزن تو خونه بشینه وهی سیگار بکشه و بنویسه! بخونه! همین، یا گاهی هم، فیلم ببینه!تفریحش مزه پَرونی بشه و گنگ حرف بزنه و همیشه تو حرفاش چرندیاتی از کتاب ها و نویسندگان شون بگه که من اصلاً نفهمم، نه من، هیچکس دیگه ای نفهمه و تَره هم براش خُرد نکنه. همیشه به خودم می گم اینم یه جورشه، اما جور او به قول خودش هیچ جوری نبود و نیس. همین امروز صُب وقتی مث همیشه دیر اومد. از دم در رو به رحیم داد زد: «مش رحیم، یه چایی اوژانسی.» زود فهمیدم از آن روز های سگیشه. سلامش کردم. به زور جوابم و داد. انگار کمی هم حالش خوب نبود. می خواسم احوال ِشو بپرسم، می دونسم بی فایده است. اول چای ِشو هورتی سرکشید. بعدش گفت: «چایی شَم مث خودش یخه.» بعد پرونده های روی میزشو کناری گذاشت و داد زد: «گند بزنه به این اداره.» و سرشو میون دستاش گرفت. رو به او کردم و گفتم: «تو به گمانم یه چیزیت می شه!» اول میخم شد؛ مث وقتایی که آدم سر دعوا داره. اهل دعوا نبود، مث آدم خلا و دیوونه ها گفت: «ببخشید سیگار همرات هس؟ من سیگارمو جایی جا گذاشته ام؟» از این حرفش حیرت نکردم. بسته مو، به طرفش گرفتم وگفتم: «بیا این همه میخ شدن نداشت، وردار!» بی هیچ حرف اضافه ای،نخی بیرون کشید. از فندک روشنم سیگارش و آتیش کرد و به طرف پنجره رفت. بازش کرد و زُل زد به اونجا به کوچه. گفتم: «اونجا چیزی برای نیگا کردن نیست همکارگرانمایه!» گفت: «امروز فکر می کنم اینجا چیزی باید باشد و نیست...» گفتم:
«واقعاً چه چیزی؟» گفت: «هیچ... و می دانی هیچ چیز توضیحش مشکل تر از همین هیچ نیست.» گفتم: «بابا تو هم پاک زده به سرت، از اول معلوم بود که دمغی...» این وخت بود که رحیم آبدار چی در زد. وقتی اومد تو رو به او کرد، آروم گفت: «حراست احضارت کرده برو بالا.» و او رو به من کرد و با لحنی گزنده گفت: «برو بالا پیکت گرم نشه!» و بی عارخندید. بعد نمی دونم چی شد؟ یا بیرون چه اتفاقی افتادکه وقتی دوباره رحیم اومد، نتونست اوقات  تلخی شو پنهون کنه، پیغومشو برای حراست با تلخ
ترین لحن ممکن داد کشید، بی نزاکت گفت: «بهش بگو بره گم شه.» و باز پشت همون پنجره ی لعنتی موند؛ اما یکباره از پشت پنجره داد کشید: «وای...» فکر کردم سکته ای، چیزی کرد. نخیر، همون طور داشت بیرون و دید می زد. یک آن برگشت. پنجره رو باز گذاشت. سریع پالتوشو پوشید و وقتی می خواست از در بیرون بره، گفتم: «کجا؟» گفت: «جهنم! میای؟» و درو بِهَم کوبید و گورشو گم کرد. تو دلم گفتم: «برو که برنگردی، عوضی.» نه اینکه سردم شده بود و من فقط بخوام پنجره رو ببندم نه، واقعاً می خواسم  بیرونو نگاه کنم.  می خواسم ببینم بیرون چه خبره؟ هیچ چیز خاصی نبود، فقط دو تا کفتر روی   هره ی بام روبه رو، برا هم بق بقو می کردن، همین.

محمد رضا کلهر             

 ( سنندج - زمستان هشتاد و سه )

/ 0 نظر / 19 بازدید