بزرگ، اگر در این شهرکوچک غمگین نبود!

بزرگ، اگر در این شهرکوچک غمگین نبود!

محمدرضا کلهر

قاعده این است که اگر یک وقت، داستان نویسی تصمیم گرفت تا درباره ی کسی داستانی بنویسد یعنی آن کس را شخصیت محوری داستانش قرار داد آن وقت شروع می کند به شخیصت پردازی او؛ و تواَمان حادثه پردازی و اَلخ... اما بایستی ابتدا به ساکن به چند نکته کلی و اولیه توجه کند: شخصیت کیست؟ چه کاره است؟ فرض کنید شخصیت مورد نظر یک هنرمندِ نقاش است و نامش هم «اکبر منصوری» باشد.  

-         اما داستان نویس عزیز، اینها بدیهی نیست؟

ادامه می دهیم.پرسش سوم: چگونه شخصیتی دارد؟ و داستان نویس اینجا وا می ماند. چرا که «اکبر منصوری» شخصیت ساده ای(flat) ندارد و اساساً شخصیت پیچیده ای دارد در واقع گاهی جمع اضداد است! یعنی او بین تعالی و تباهی سرگردان است، بین تبیین و محاق و... - بیشتر ادامه می دهیم - بین مرادی ها و نامرادی ها این روزگار، بین سازگاری اندک و ناسازگاری گویی همیشگی و مدام، بین آشنا و ناآشنا، بین ما و دور از ما و افسوس بر ما.  

در این شهرکوچک غمگین که به تعداد انگشتان یک دست، نقاش به معنای واقعی کلمه حرفه ای ندارد، شخصیت مورد نظر ما اما یک نقاشِ کم و بیش آونگارد است! و یک پارادُکس عجیب؛ که مدام بعضی از ما را اذیت می کند و بعضی از ما را نمی کند؛ اغلب در غیاب خودِ «اکبر منصوری»  و عدم حضورش، آثارش همیشه حاضر و ماناست! چون به آنها فکر می کنیم و شاید خود آثار ما را به فکر وادار می کنند! هرچند با حسادتی پلشت که متأسفانه مسرورمان هم می کند بعضی از ما سعی در به حاشیه «کشاندن – رفتن» اکبر، «خواسته – ناخواسته» همیشه داشته ایم. سعی در به محاق کشاندن هلالک ماه ِهنرِاو پشت انبوه ی ابرِ خودبینی، غرور و نخوت...

 اگر بپذیریم در دل هر شاخه ی هنری، داستانِ و روایت کوتاهی جریان دارد چون داستان یک هنرِمادر است. برای نمونه داستانِ سمفونی ها، داستان کاریکاتور و کاریکلماتورها، داستان یک فیلم یک نقاشی، داستان نقاشی های مورد قبول «اکبر منصوری» برای من همیشه اپیزُدیک بوده است! واز نظر سبکی نوعی توجه و رویکرد به کوبیسم، مینی مالیسمِ پاره پاره و منفک از هم و در کنارهم تومأن، چند منشوره، چند وجهی و کاملاً دمکراتیک... مشهود است. به عبارتی او با کلان˚نقش‌ها سر عناد و عصیان دارد. جهان زاگرسی (تکه تکه و پاره پاره) او به زعم من چنین بوده و هست. در ضمن در زندگی هم او مهربانی ونامهربانی های بسیار دیده مثل همه ی ما... رفیقی ها و نارفیق های فراوان مثل همه ی ما ...

اما بعد از سالیان او را می بینم که روبه رویم مثل روزهای همکاری مان در «هفته نامه ی آبیدر» پشت میزش نشسته و دارد یک طرح می کشد و یا ستون مورد علاقه اش را می نویسد، ستونی با نام «زبان سرخ». در آن ستون مسئولین ادارات این شهرکوچک غمگین را نیشگون می گرفت تا بخندند تا بخندد تا بخندیم، چیزی که درذات شخصیت جدی او وجودداشته ودارد هم همین است: شوخ طبعی و شوخ شنگی یا طنز بی پیرایه. برای همین است که گاهی کاریکاتور هم می کشد و بهترین خاطره دراین زمینه... کاریکاتوری بود که از من کشید و در معرفی شورای نویسندگان هفته نامه ی «آبیدر» منتشر کرد، تازه کاریکاتور خودش را هم کشید با آن سبیل آویزان چرا که او با خودش و زندگی اش شوخی دارد و یادمان باشد در مقابل هنرش شوخی بَردار نیست!

وسرانجام و صد البته «اکبر منصوری»، «اکبر منصوری» است دیگر، دوست داشتنی و بزرگ، بزرگ اگر در این شهرکوچک غمگین نبود!

 

26 مرداد 93 خورشیدی

 انتشار در هفته نامه دیار کهن

/ 0 نظر / 6 بازدید