تراژدی جراحی لبخند - رضا امیری

معرفی کتاب از: رضا امیری

هفته نامه "سیروان" : شنبه شماره 672 سال سیزدهم- 15 بهمن 1390 گستره توزیع غرب کشور 

با ادای احترام به این جمله‌ی فاکنر"تراژدی امروز ما ترسیدن همگانی است"

و به بهانه‌ی چاپ و نشر مجموعه‌ی داستان«‌یک وقت می‌بینید» از

محمد رضاکلهر

هنر در معنای افلاطونی آن آفرینش است و هنرمند آفریدگار و هنرمند ادبیات داستانی روایت‌گر. با نگرشی به تجربه‌های گوناگون درمی‌یابیم که نویسندگان همواره سعی در ارائه‌ی تجربیات تازه‌ای در عرصه‌ی روایت داستانی داشته و دارند، تا به تازه‌گری که همان غایت آثار است؛ دست پیدا کنندو برای نیل به این منظور، به تجربه کردن و روایت کردن امیال و دغدغه‌ های و افکار و اندیشه‌های انسان پرداخته اند. هر کدام بنیان‌گذار ‌جریان یا سبک و یا مکتبی شده اند؛روایت سیلان ذهن، استفاده از مونولوگهاوروایت‌های درونی، گسست در ساختار اثر، بازی بازبان و شکستن زمان بر هم زدن نظام ارسطویی و تکثر رویدادها و شخصیت ها و روایت‌ها؛جان دادن به اشیا و گفت و گوی تلسکوپی و ... بخشی از این تاریخ است.

دیالوگی بیرون ازمتن؛ به نظر تو در چنین شرایطی چنین مطلبی در حوصله‌ی کسی می‌گنجد؟ افلاطون و فاکنرو روایت و گلشیری و ...؟

- همیشه با همین لحن سخن می‌گویی، کوتاه، محکم، خشن مثل یک حکم، سئوالی که پاسخش در آن نهفته است. بگذار جوابت را پایان همین متن بدهم، قبول؟!ابروان پرپشتش به هم نزدیک می‌شود؛ زهرخندی می‌زند؛ تلخ و محکم می‌گوید؛ پایان همین متن.

«‌یک وقت می‌بینید»عنوان اولین مجموعه‌ی داستان کوتاه محمد رضا کلهر است که در برگیرنده13سیزده  داستان 3 اپیزودیک است. تجربه ا‌ی دیگر در عرصه‌ی داستان نویسی فارسی. تجربه‌ای که نویسنده سعی در خلق روایتی دیگرگونه دارد. تازه‌گری در روایتی که چرند و پرند و بوف کور و شازده احتجاب و سمفونی مردگان و سنگر و قمقمه‌های خالی و ... را در آرشیو خود دارد.

این اواخر پیچیده‌نویسی موضوع‌های ساده مانند یک جریان ،وارد ادبیات داستانی شد که در حجمی گسترده مضمون اکثرآثار اخیر را شامل می‌شود.در هر یک از ‌آنان یک فرد در یک برهه از تاریخ نماینده وبررسی می‌شود و حافظه جمعی یک جامعه به نمایش گذاشته می‌شود.

محمدرضا کلهر با علم به این آزمون‌‌ها در جهتی دیگر دست به تجربه زده است؛ ساده روایت کردن دردهای بزرگ.در این جا شخصیت‌ها از اجتماع، مردمانی به وجود می‌آیند که در یک نگاهِ کلان، نویسنده با انتخاب روایت‌های ساده  ومتنوع، انتخاب زاویه دیدهای متکثر روایتی و بهره جستن از لحنی مناسب و متناسب با اتمسفر کلی اثر، آنان رادارای عواطف وغرایز و بالاخص اندیشه‌های برتر انسانی توصیف می‌کند. آنان اهل اندیشه‌اند؛دردهای مشترک دارند؛  قهرمان‌هایی هستند کوچک، در حداقل‌ترین اندازه‌های شرایط موجود.

نویسنده در راه رسیدن به هدف خود که همان ایجاد و گسترش تفکر است،‌شخصیت‌ها را در موقعیتی خاص شکار می‌کند.او با قرار دادن اشخاص داستان در موقعیت‌ها و روایت کردن موقعیت اشخاص با روایت سیستم،روایت موجود، روایت مکانیسم به کشمکشی می‌رسد و در این تقابل دیالکتیکی به وجود می‌آید.

روایت مکانیسم، روایتی است که در لایه‌های زیرین متن نوشته شده است؛ یا بهتر است بگوییم؛ نوشته‌اند. روایتی که تمام شخصیت ها باید با آن مواجه شوند و می‌شوند. روایتی سرد و سیمانی و خشن و بی عاطفه و محاسبه گر که در لایه‌های سفید و بینامتنی و هراز گاهی خارج از متن مستتر است و تقابل این روایت خارج از متن با روایت یا خرده روایت‌هایی که شخصیت ها دارند؛اتمسفر اثر را تشکیل می‌دهند که می‌توان آن را ترس نامید و خشم. ترس نه از ماشینی شدن که تمام این واژه‌ها، تعریف‌های خود را به همراه دارند و مفاهیم وتفاسیر و هویت خاص خود را. بلکه ترس از شکست. ترس از دست دادن،‌ ترس از فراموش شدن وترس از بیهودگی و بی‌هویتی، ترس از دست دادن رویاها، منجر به جمود و خمود اشخاص می‌شود. و این سهم اعظم دغدغه‌های روان شناختی شخصیت‌ها را شامل می‌شود. در اغلب این آثار شخصیت‌ها موردقهر قرار گرفته‌اند؛ در تمامی این آثار لبخند را بر صورت شخصیت‌ها جراحی کرده‌اند؛
در تقابل خرده روایت شخصیت‌ها با روایت کلان مکانیسم لبخندی نمی‌ماند. و از این جهت روایت شکلی تازه از تراژدی را به خود می‌گیرد.

اگر هملت شاهزاده و قصر بزرگ او جای خلق تراژدی بود، در این جا نویسنده با روایتی عریان، یک کارگر، یک کارمند،‌یک نقاش، یک مادربزرگ و یک پدربزرگ، در خانه‌های محقر ‌و روی صندلی خالی یک پارک در محل کار، تراژدی تازه‌ای را روایت می‌کند، ‌تراژدی معاصر یعنی جراحی لبخندبر صورت انسان. نویسنده با استفاده از جملاتی موجز و کوتاه و دیالوگ‌های مناسب سیر روبه جلوی داستان‌ها را به آرامی روایت می‌کند و مخاطب را به افشاگری‌ها در داستان نزدیک‌ می‌کند،‌اتفاق هایی که مراد شخصیت‌هانیست اما برای بیرون آمدن از آن تلاش نمی‌کنند.

آن‌ها گرفتار موقعیت هستند؛ پیچیده در شرایط، وآنچه که روایت خارج از متن برایشان قلم زده است. تسلیم حذف عنصری به نام امید از شخصیت‌های داستان، ذهن مخاطب را به سوی نوعی جبرگرایی هدایت می‌کند. چیزی که نویسنده می‌خواهد پرده‌ای نامریی آن را بردارد تا دیده شوند. نویسنده در این آثار کلمات را جدای از معنای خود به کار می‌گیرد،‌کلمات در جاهایی گویی نماداند.نماد نیز در این آثار معنای امروزی‌تری پیدا می‌کنند، نماد آن واژه‌ای نیست که در پس خود داستان یا مفهوم یا حماسه‌ای را به نمایش می‌گذاشت. نماد در این جا همین واژه‌های پیرامون شخصیت ها هستند، اداره - وام - دوندگی- صندلی خالی. نیمکت پارک ، سیگار و ... همه جدای از معنای ظاهری به کار می‌روند.


این واژه‌ها حاوی مفاهیمی هستند که شخصیت‌ها را بیشتر به سوی انتزاع و تنهایی هل می‌دهند؛ نویسنده برای این مجموعه عنوان سه‌گانه را برگزیده است و با انتخاب روایت‌های گوناگون و زاویه دیدهای متفاوت به یک سوژه می‌پردازد.

چند گانه بودن درآثار هنری ریشه‌ای کهن دارد که می‌توان آن را در آثار متون مقدس و آثار کلاسیک جستجوکرد؛ اما بعد از طرح نظریه‌های جدیدی در عرصه‌ی روان شناسی در قرن بیستم وبهره‌گرفتن هنرمندان، اکثر ژانرهای هنری از این آرا به شکل حرفه‌ای وارد آثار هنری شد. آنچه حایز اهمیت است اکثر این آثار مربوط به فصل‌های گوناگون از یک رمان یا یک داستان بلند وهرازگاهی استفاده از آن در یک داستان کوتاه بوده است.اما چاپ و نشر آن در قالب یک مجموعه نظامند،تجربه جدیدی است که نویسنده مجموعه‌ی «‌یک وقت می‌بینید» آن را تجربه کرده است.

نویسنده با این انتخاب به اکثر شخصیت‌های کم و بیش متفاوت و هرازگاهی متضاد، اجازه می‌دهد تا هر کدام روایت خود را داشته باشند. این حق را به هر کدام از شخصیت‌ها داده است تا روایت‌گر خود باشند؛اما خودش حق را به هیچ یک نمی‌دهد واین همان ایجاد فضای باز است برای تاویل و جای پای مخاطب یادآور دیالوگی از کوندرا در مهمانی خداحافظی است که: «حقیقت مال هیچ‌کس نیست اما هر کسی حق دارد فهمیده شود.»

دیالوگی خارج ازمتن: باز که حرفهای صدمن یه غاز زدی که... اما جواب سئوال تو:
می‌دانی حالا که فکر می‌کنم شاید تو هم راست می‌گویی، در شرایطی که نان شب از هر سخنی واجب‌تر است و بحران مالی واقتصادی بیداد می‌کند؛ شاید کسی در حوصله‌اش نگنجد؛ اما در طول تاریخ و در برهه‌های زیادی همین مردم، نان شب را نداشته‌اند، اما دوست داشتن و  دوست داشته‌شدن را دوست داشته‌اند، راستی می‌دانی ماندگارترین، زیباترین آثار هنری مربوط به اوضاعی این چنین است. هیچ متوجه شدی که تمام شخصیت های همین مجموعه در تکامل همدیگر، این مهم را می‌گویند.

آن شخصیت کارمند مسئول وام که مثل پیرزن ها در خانه می‌نشیند و می‌نویسد. یا پدر هلیا که مثل نامزدش شاملو می خواند و گلشیری، یاپسری که در مراسم تدفین پدرش شرکت نمی‌کند و فیلم می‌سازد و قصابی که شاعر می‌شود و شاعری که قصاب و آن روایت منطق‌الطیر پدربزرگ و آن زوج نقاش و نویسنده، گویی، همه و همه در آخرین اپیزود جمع می‌شوند. هر چند بی‌حوصله، اما هر کدام سوت خود را می‌زنند. می‌دانی، آره خوب می‌دانی - و این خوب نیست- اصلا خوب نیست.

 

منبع: هفته نامه "سیروان"شنبه شماره 672 سال سیزدهم- 15 بهمن 1390 گستره توزیع غرب کشور

/ 0 نظر / 28 بازدید