هفته نامه سیروان - شماره688-سال چهارم- شنبه 27 خرداد - صفحه 8

« دایناسور »

RogersHollandBruceبورس هولاند راجرز

ترجمه  ای برای «فواد امیری» که امیدوارم همیشه ؛دایناسور بماند!.

   وقتی خیلی جوان بود،  موج می انداخت به دستانش و با فک سهمگینش دندان قروچه می کرد. در خانه می گشت و با سرو صدا ، چنان بازی می کرد که ظرف ها در کابینت چینی آلات به لرزه در می آمد .مادرش می گفت:

- « محض رضای خدا بَسه، تو ... دایناسور نیستی تو، یه آدمی!»ا

از همان وقت؛ دایناسور نبود. برای مدتی فکر می کرد که ممکن است، دزد دریایی باشد.«موقرانه» و مشخصاً پدرش گفت که:
  -    «آخرش تو می خوای چه کاره بشی؟»

یک آتشنشان، یا یک پلیس یا سرباز یا نوعی قهرمان. اما در دبیرستان با امتحان و تست هایی که از او به عمل آمد به او گفتند میانه ی خوبی با اعداد دارد! شاید خوش داشت معلم ریاضی شود. آبرومند هم بود. یا حسابدار مالیاتی؟ و درآمد خوبی عایدش می شد. به نظر فکر خوبی می آمد، پول در آوردن و  عاشق شدن و تشکیل خانواده. بنابراین حسابدار مالیاتی شد، هرچند گاهی غبطه می خورد،  که حقیر شده است. و غبطه بیشتری می خورد و حقارت بیشتری احساس می کرد تا اینکه حسابدارمالیاتی بازنشسته ای شد، آنهم حسابدار مالیاتی بازنشسته ای که همه چیزی رافراموش می کرد. فراموش می کرد که آشغال ها را بیرون ببرد، فراموش می کرد داروهایش را بخورد، فراموش می کرد سمعکش را روشن کند.و هر روز به نظر می رسید چیزهای بیشتری را فراموش می کرد، چیزهای مهمی مثل اینکه کدام یک از بچه هایش در سانفرانسیسکو زندگی می کند یا کدامشان ازدواج کرده یا طلاق گرفته است.

و روزی وقت پیاده روی در کناره ی دریاچه ای، فراموش کرد که مادرش به او چه گفته بود. فراموش کرد که ،دایناسور نبوده است. زیر نور درخشان خورشید ایستاد و با چشمان دایناسوری اش چشمک زد و با پوست دایناسوری اش گرمای مأنوس خورشید را لمس کرد و به تماشای سنجاقک هایی ماند که میان بوته های شویدی کنار آب ورجه وورجه می کردند.

کلهر- مهر 90 خورشیدی

/ 0 نظر / 17 بازدید