گفتگوی روزنامه آرمان امروز با محمدرضا کلهر :همیشه داستان می گوید بنویسم

گفتگوی روزنامه آرمان امروز  با محمدرضا کلهر :

همیشه داستان می گوید بنویسم


اشاره: طی چند سال اخیر، انتشار نقدهای متعدد مکتوب و همچنین برگزاری جلسات نقدو بررسی کتابهای « بعدازدشت اول صبح» و «یک وقت می بینید» دو مجلد منتشر از تریلوژی داستان های سه اپیزُدیک «محمدرضا کلهر»،  نشان از توجه و استقبال مخاطبان به آثار کلهر به ویژه به داستان اوست و همین انگیزه ای شد تا گفتگویی کوتاه با این نویسنده داشته باشیم.

فواد امیری

1.اگر اجازه بدهید می‌خواستم قبل از این‌که وارد جزئیات شویم و بحث را راجع به" بعد از دشت اول صبح"آخرین اثر منتشر شده‌ی شما، آغاز کنیم، یک سوال ازتان بپرسم راجع به آخرین مصاحبه‌تان که اخیراً در هفته نامه‌ی " نقد حال" چاپ شد. در این مصاحبه شما گفته بودید که " امروزه همه‌ی علوم تخصصی شده‌اند و...... " آیا اعتقاد دارید که ادبیات داستانی هم صرفاً یک علم است؟ چون به نظرم و به قول مستقیمِ یوسا " امروزه علم به هیچ وجه نمی‌تواند نقشی وحدت بخش داشته باشد و این دقیقاً به سبب گستردگی بی‌نهایتِ دانش و سرعت تحول‌اش است که به تخصصی شدن و ابهامات می‌انجامد." در حالی که ادبیات و بالاخص ادبیات داستانی همچنان با همه‌ی پیچ و خم‌های روایی‌ای‌ که پیدا کرده سعی در نزدیکی آدم‌ها به هم دارد و به اشتراک گذاشتن تجربیات بشر همواره یکی از دغدغه‌های اصلی‌اش بوده. این چیزهایی که من از ادبیات سراغ دارم مقداری با تعاریفِ عامی که از علم داریم، منافات دارد. امکان‌اش هست که توضیح بفرمایید؟

 

البته در ادامه همان مصاحبه، گفته بودم؛ «امروز همه‌ی علوم تخصصی شده‌اند از آن جمله علوم انسانی  و ادبیات داستانی! حتی اگر دقیق‌تر مسئله را بررسی کنید مخاطب تخصصی ادبیات هم اندک شده‌اند، کسی دیگر انتظار ندارد فلان مهندس ساختمان، ساختمان یک داستان ساده و پلات plotآن را بفهمد! جریان سیالِ عینیت در رئالیسم و خاصه رئالیسمِ سوسیالیستی قابل فهم بود اما جریان سیالِ ذهنیت، نیاز به تخصصی داردکه درحوصله اهل فن است، و...» و منظورم هم این بود که مخاطب تخصصی ادبیات و خاصه داستان هم اندک شده‌اند پس ادبیات قصد نزدیکی «آدم‌ها» را ندارد و اگر هم از این زاویه بحث کنیم؛ شاید فقط قصد نزدیکی «داستان نویس ها و مخاطبان اندک داستان» را دارد،  وضعیت حادی حاکم شده است این یعنی اینکه داستان نویسان این سرزمین حتی داستان های همدیگررا نمی‌خوانند به تیراژ حقیرانه کتاب‌های منتشر شده‌مان دقت کنید. ارقام و اعداد دروغ نمی‌گویند در ایران انتشار چند هزار نسخه ای شبه‌داستان‌های «مودب پور» و «فهمیه رحیمی» از ادبیات جدی و تخصصی همچون «هوشنگ گلشیری» و قبلنا  «ر.(رجب علی)-اعتمادی» از «بهرام صادقی»بیشتر بوده و هست. درواقع پیچ خم های روایی یعنی گم کردن مخاطب در همین پیچ خم ها...مخاطب باید خود را به‌روز کند و این مستلزم آموزش است و مقوله مهم آموزش هم بایستی از مدارس شروع شود.

 

2. " حقیقتِ ناب، دست نیافتنی‌ست، زیرا که معطوف به دیدگاهی واحد نیست. " این جمله بدون این‌که شما اشاره‌ای مستقیم به آن داشته باشید مرا را یاد سه‌گانه‌های تان می‌اندازد. آیا تأکید مدام شما در داستان نویسی بر چندصداییِ روایت، اشاره به باور به این گزاره دارد، یا این‌که غیر از این و یا حتا فراتر از این؟ بگذارید مثالی بزنم. برای نمونه در سه‌گانه‌ی " خواب شیرین" ما هیچ‌وقت به حقیقتِ وجودی و کاملِ فرهاد کارکتر داستان شما دست پیدا نمی‌کنیم و فقط مجبوریم در انتها بسنده کنیم به نشانه‌های موجزِ داستان و گفته‌های دیگر شخصیت‌ها که در مورد فرهاد سخن می‌گویند. حتی با این‌که در اپیزد سوم ما یک راویِ ناظر سوم شخص داریم که همه‌چیز را به ظاهر می‌بیند، بی هیچ دخل و تصرفی صرفاً گزارش می کند و باز در انتها عاجزیم از شناخت دقیق کاراکتر " فرهاد".

 

چه گزاره‌ی ظریفی" حقیقتِ ناب، دست نیافتی‌ست، زیرا که معطوف به دیدگاهی واحد نیست. " به واقع حقیقت درک شناخت کاراکتر فرهاد هم همین است! یاد گزاره‌ای از بونوئل درخودزنگینامه‌اش – «با آخرین نفس‌هایم» -  افتادم: من جانم را در راه آن‌کس می‌دهم که دنبال حقیقت برود و تا پای جان با او می‌جنگم اگر بگوید حقیقت را یافته است. اساس این سه گانه یا داستان سه اپیزدیک که اشاره کردید همین است حقیقت کاراکتر فرهاد فیلسوف چیست؟ دیوانه یا فیلسوف؟ خواننده‌ی داستان، در داستان با پایان باز برداشت خودش را خواهد کرد. در ضمن راوی سوم شخص صرفاً ناظر محدود است و داده‌های و اطلاعاتش بسیار مستتر و مقتصدانه است.تردیدی نیست که مخاطب برداشت خود را خواهد کرد.

 

3. گویی هرکسی که سرش توی فلسفه و ادبیات است یا واقعاً دیوانه می‌شود یا این‌که بالاجبار خودش را می‌زند به دیوانگی و مشنگی؟ جریان چیست؟ توی " خواب شیرین" و " مجنون" شما ظاهراً فقر عمیق فرهنگی مردم را یکی از دلایل اصلی این اتفاق می‌دانید. قهرمان‌های این دو سه‌گانه کیلومترها فاصله پیدا کرده‌اند با پیرامونِ‌شان. چرا این‌طوری می‌شود؟ فقط تقصیر از جانب آن کسی‌ست که هستی‌اش را معطوف به اندیشه نکرده و شده شبیه میلیون‌ها آدم عامیِ دیگر؟

این اصلاً  تازگی ندارد آتنی‌ها خودشان جام شوکران را به فیلسوف بزرگ دادند به زعم من همین کاراکتر «فرهاد فیلسوف» خود سقراط زمانه‌ی خودش است! نمی شود هم که «اپیکور»ی زیست و قلعه‌ای ساخت، دوستان فرهیخته را دعوت کرد و شادمانه به ریش زندگی خندید در این صحنه داستانی مقدور نیست.(با خنده) پس دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد...

 

4. بوکسورِ سه‌گانه‌ی " ضمیمه‌ها" یک قربانیِ تمام عیار است. از خداحافظی کردنش از بوکس تا همپیاله شدنش با پولدارترینِ آدمِ شهر، همه‌اش بوی قربانی شدن می‌دهد. سوالم این است که اصلاً چه شد که رفتید سراغ یک بوکسور؟

 

پرتره و کلیشه‌هایی که از کردها و خاصه کرمانشاهی‌ها در اذهان و گفتار هست همین است؛ پهلوان، قهرمان ... داش مشتی! من از این کلیشه‌ها که دست‌مایه‌ی لطیفه‌ها و جک‌ها می‌شوند نفرت دارم، فقر که ام‌الفساد است قهرمان ما را از عرش به فرش به حضیض و نهایتاً به مرگ می‌کشاند دیگر آدم‌های داستان او را می‌کشند چون از زورمندی‌اش از دلیری اش از همان کلیشه می‌هراسند به باور من بوکسر مرگ تراژیکی دارد، و البته شاید مهمترین نیت در نوشتن این داستان، ستیز با همین کلیشه با این نوع زندگی با سرانجام های از این دست بوده باشد. راهی که او، همان بوکسور به قول شما گام بر می دارد همه‌اش، همه‌اش بوی قربانی شدن می‌دهد!

 

5. در سه‌گانه‌ی" در نارنجستان" ما با مرگ‌اندیشی و گاهی هم مرگ‌خواهی مواجهه می شویم. آدمی که به صراحت به دکترش می‌گوید: «مرگ که اشتباه نمی‌کنه دکتر. من حضور قاطعش رو حس می‌کنم... خیلی دوست دارم زندگی، این زنجیره‌ی مدام اندوه....چنین تمام شود.». این آدم به نظرم به طور کامل آندره مالرو را می‌شناسد، حتی پیامکی هم که می‌فرستد جمله‌ای از آندره مالرو است. و لابد این جمله را هم خوانده از مالرو که می‌گوید:« مرگ است که زندگی را به صورت سرنوشت درمی‌آورد.» این‌طور نیست؟.....راستی چرا مرگ همیشه توی داستان‌ها و شعرهاتان برجسته است؟... خیلی از کاراکترهاتان شیفته‌ی مرگ‌اند...؟

به خاطر یک دلیل ساده چون مرگ همیشه هست همیشه برجسته است. دکتر حاتم نماینده آن تفکری است که می گوید چه کم چه زیاد زندگی تمام شدنی است، این پرسوناژ چرایی مرگ را فهمیده که با چگونه مردنش به راحتی کنار می‌آید. بماند که من کاراکترهای شیفته مرگ را دوست دارم.

 

6." بهرام صادقی". این نازنین مرد ادبیات داستانی ما- چرا همه‌ی این سال‌ها این‌قدر باهاش ضد و نقیض برخورد شده؟ چرا حتی دوستانش از آوردنِ اسمش هم امتناع می‌ورزند و گریز می‌زنند هرچند  مثلاً یکی مثل آقای احمد اخوت( که امیدوارم هرجا هست به سلامت باشد) می‌آید و داستانی می‌نویسد به اسم"پرتره‌ی صادقی" که مواجهه‌ی کم‌نظیری‌ست با جهانِ متنِ بهرام صادقی و یا حتا شما که در سه‌گانه" در نارنجستان" ارجاعاتِ مستقیمی دارید به ملکوت، اثر سترگ صادقی و دو نویسنده تا آن‌جا پیش می‌روید که فهم داستان‌های تان بدون پس زمینه ی خوانشِ آثار صادقی تقریباً ناممکن است و در بهترین حالت بی خوانش صادقی، فهمی‌ست ابتر... می‌خواستم اگر امکان‌اش هست اول کمی راجع به این فضا و حذف و گریزها حرف بزنید و بعد هم اگر وقت شد کمی راجع به " تأثیر و جایگاه بینامتنیت" در ادبیات داستانی صحبت بفرمایید.

 

به نظر من صادقی، نماینده ی ذکاوت در داستان نویسی ایران است او نویسنده ی نویسندگان و طنز نویسی برجسته بود و در زمانه ی خودش خیلی آونگارد و پست مدرن بود. از دیگر سو من گاهی در نوشته هاو داستان ها یم می‌خواهم به نوعی بازخوردی یا پاسخی به آثاری که دوست می‌دارم داشته باشم موقعه نوشتن باور بفرمایید «بینامتنیت» زیاد مد نظر نبود! می‌خواستم بر اساس وضعیتی که سرآغازش جهان داستانی صادقی بوده به دنبال سرانجامی بگردم آن داستان شاید ادای دینی باشد به آن نویسنده که سرانجام هم دیگر داستان ننوشت بلکه داستان را برای دیگران تعریف می کرد! و اواخر عمرش دیگر داستان هم تعریف هم نمی کرد! سکوت مرگزایی داشت مدام گریز می زد، بدقولی و گریزان شدنش از دوست و آشنا نگران کننده شده بود مگر چه پیش آمده بود که به این نقطه باید می‌رسید؟ من هم نمی دانم، کتاب هایی که پس از مرگ زودرسش همشهری هایش هم نوشته اند هیچ کمکی نمی کند! وادامه داستان های ناقصش کماکان ابتر است. آیا داستان هایش نابود شده... نمی دانم. شاید استاد گرانمایه ابوالحسن نجفی خبر داشته باشند.

 

7.همه‌ی آدم‌های داستان‌هاتان که اتفاقاً خیلی هم با هم متفاوت‌اند، انگار همه‌شان با هم، یک‌جا، از ذهنیت شما نشأت می گیرد یا لااقل گویی بخشی از خودتان هستند. چگونه کنار می‌آیید با این طیف وسیع تیپ ها و آدم‌ها؟

 

من با آنها زندگی می کنم، من آنها را دوست می دارم باهاشان حرف می زنم، می خندم و گه گاه جدل هم می کنم برای همین است که بعضی از اطرافیان ته دلشان می گویند: دیوانه است، دیوانه شده... یا دیوانه خواهد شد! اولین بار مادرم این‌را ادا کرد البته با لبخندی  اکنون بعضی ها در این مواقع لبخند هم نمی زنند!

 

8. گاهی خُرده‌ایی که به مدرنیست‌ها می‌گیرند این است که با تمام پیچ‌و‌خم‌هایی که به روایت‌شان می‌دهند و به ظاهر همه چیز را بی‌نظم جلوه می‌دهند و داعیه‌ی آشفتگی دارند، در نهایت اثرشان فهمیدنی‌ست و حتا می‌شود سیری منطقی ومنظم برای‌اش قائل شد. ژان بودریار هم ( البته حرفی که او می‌زند به طور مستقیم صرفاً اشاره به ادبیات داستانی ندارد.) در جایی می‌گوید" حقیقت مدرنیته این است که هرگز دگرگونی یا انقلابی ریشه‌ای نیست، بلکه همواره در بازیِ فرهنگیِ ظریفی با سنت درگیر است." بعضی از داستان‌های شما در این مجموعه هم با همه‌ی ظرافت و مانایی‌شان از این قاعده مستثنا نیست و در نهایت می‌توان از آن تعریفی سر راست و منطقی داشت. منظورم این است که مثل بقیه‌ی داستان‌های این مجموعه راه تأویل را بر منِ مخاطب باز نمی‌گذارد. بحثم سرِ داستانِ " یک سه‌گانه‌ی مجزا در تاکسی" و داستانِ " این داستان می‌گوید بنویسم" است بیشتر.

 

در «این داستان می‌گوید بنویسم» دارم به جای اینکه داستان بنویسم تعریفش می کنم! فقط پلاتش را می‌گویم و داستان تمام می‌شود و تواماً کتاب هم تمام می‌شود البته در این کوتاهی هم مرادم این بود یعنی بر اساس وضعیت داستان سعی‌ام این بود که بگویم: زندگی به همین کوتاهی است همین کوتاهی داستان. درداستان «یک سه‌گانه‌ی مجزا در تاکسی» که از منظری اصلاً سه گانه نیست و اپیزدهای آن کاملاً مجزایند عنوان پارادکسیکال و تِمی فرّار دارد همین مرادم بود آن‌جا هم مرگ حضور قاطعی دارد. در یک مکان مشترک حس‌های غیر مشترک و متفاوت زیباست، حس مرگ، حس زندگی... تلاش برای زندگی در اپیزودی با دانشجویی که همه‌ی هم و غمش چاچوله بازی وتیغ زنی است حس عشق در بخش دیگر که برای پرسوناژ دست نیافتنی است و قطعیت مرگ در اپیزد سوم که به واقع مرگ بی چون و چراست! این سه مورد در رگ و پیِ « پلات plot» داستانِ «یک سه‌گانه‌ی مجزا در تاکسی» تنیده شده ...همین!

 

9.به نظر شما  ضرورت پرداختن به مضامین بومی در دنیای امروز خاصه در داستان نویسی حائز اهمیت است یا نه؟

زمانی زنده‌یاد «شیرکو بی‌کس» شاعر کردگفته بود: «شعر جهانی از شاعر آغاز می‌شود شعری که نتواند در زادگاه خویش زندگی کند و دردل مردم موطنش رسوخ کند نمی‌توان آن را  شعر جهانی نامید»[1] این گزاره مشمول داستان هم می‌شود. یعنی داستان بومی نوشتن با رویکرد جهانی. به نظر من، نویسنده جهانی بودن، یعنی قائم به ذات نویسنده بومی بودن! از زاویه دیگری، درواقع نویسنده جهانی شدن فقط از زبان جهانی برمی‌آید! منظورم نوشتن به زبان‌های جهانی است. نویسندگان آمریکای لاتین به این دلیل به جایگاه جهانی دست یافتند که به زبان جهانی – مثلاً زبان اسپانیایی از پر متکلم ترین زبان‌هاست - می‌نویسند. راهکار مهم دیگر ترجمه به زبان‌های پرمخاطب و جهانی است ما در این مورد بسیار غفلت کرده‌ایم. و سومین راه نوآوری‌هایِ بکر است و رجوع به منابع اصیل روایت و داستانِ خودِماست، شاید در پیشینه‌ی روایت داستانی و قصه‌سرایی ما راه برون رفتی ازین بن‌بست‌های تکرارِ تکنیکی باشد مثلاً  با خوانش سمعک عیار، تاریخ بیهقی، هزار ویک شب با آثار نظامی، عطار، فردوسی و با مثنوی مولوی، با درک تکنیک داستانی «حدیث نفس»ِ حافظ در غزلیاتش یا حتی سعدی یا بیدل دهلوی یا غزلیات شمس، با تک‌مینیمال‌های خیام با حتی خوانش رمانس هایی چون «شمس وطغرا»ی خسروی... می‌دانید در نیمه اول قرن بیست نویسندگان اروپایی و آمریکایی به جهان، ادبیات ذهنی و مدرن را تقدیم کردند؛ جویس، فاکنر، وولف مثلاً، سپس نویسندگان آمریکای  لاتین به ادبیات داستانی، سبک و شگرد «رئالیسم جادویی» هدیه دادند و به باور برخی نویسندگان رمان یا داستان را از مرگ حتمی نجات دادند! دیگر نویسندگان اروپایی و آمریکای رویکردها و روایت‌های پست مدرنیستی در داستان را به جهانِ داستان ارزانی کردند، جان بارت، ریچارد براتیگان و ایتالو کالوینو را برای نمونه می‌توان نام‌برد و... ماریو بارگاس یوسای پرویی «گفتگوی تلسکوپی» را و بورخس و امثالهم« متافیکشن یا فرا داستان» را و بعد دیگرانی چون «بوریس هولاند راجرز» مثلاً کوتاه نویسی و « فلش فیکشن» را و... و ما نویسندگان ایرانی فقط وامداریم و شگرد این نوع داستان‌ها را به جهان داستان فارسی وارد و تکرار می‌کنیم، آیا با این مقلدانه برخوردکردن و از روی دست دیگران نوشتن، می‌شود نویسنده جهانی بود! دربحث محتوا هم، بایستی خاطرنشان کرد که دغدغه‌های ما با آنها بسیار تفاوت دارد آنها مثل ما درمورد محتوا و تم داستان فکر نمی‌کنند! هرچند در سرآغاز روایت داستان، این سرزمین به جهانِ داستان، قصه و روایت‌های تو در تو، و داستان در داستان را هدیه کرد! اکنون چه؟ ما به کجا رسیده‌ایم؟ درست است که باید با آخرین دست‌آوردهای روایت امروزین بازهم به ریشه‌ها برگشت.. تردیدی نیست که برای حضور در دهکده جهانی اول باید دهاتی بود!

10.با توجه به عنوان یکی از داستان ها ی شما پس از این چه «داستانی می‌گوید بنویسم» منظور این است که از شما بعد از این چه خواهیم خواند؟

 

برای سال نودو سه 1393خورشیدی  از سه کتابی که از این قلم آماده انتشار بود، متاسفانه فقط دفتر شعر «آن حلزون، آن حلزون محزون» قرار است تا قبل از نوروز94 روانه بازار کتاب شود. دفتر شعر «منظر ممنوع» و اثر پژوهشی ـ تحقیقی «هنر زیبای داستان» ظاهراً می ماند برای بعد از ایام عید... دفتر شعر «آن حلزون، آن حلزون محزون» شاملِ شصت شعر است که با خلق کاراکترهای داستانی همچون «حلزون» و «قاصدک پاییز رو» و... شکل گرفته و حاصل مداقه شاعرانه ای در این زمینه، خاصه در زمینه ی داستان است. و در این دفتر شاهد «درآمیختگی شعر و داستان» خواهیم بود. بایستی خواند همین مهم است و دیگر هیچ...

 


[1] . این نقل از «شیرکو بی‌کس» در مصاحبه‌ با «فریاد شیری»  آمده است. منتشر در فصلنامه‌ی «فرهنگ کردستان» به سردبیری محمدرضا کلهر،سال دوم شماره 5 و6 بهار 1380

 

/ 0 نظر / 14 بازدید