دل نوشته ای در بدرود همیشگی شیمبورسکا و ابراهیم یونسی...

     در جواب این سئوال ویژنامه نوروزی هفته نامه «سیروان» :

ویژه نامه نوروزی 91 ; سیروان .شماره 677. چهارشنبه 24 اسفند 90 صفحه 32

خبر خوش و ناگوار سال پس پشت در حوزه کاری شما چه بود؟ 

محمد رضا کلهر

باید به بیست20، نه بیست و پنج 25سال پیش برگردید. تصورش را بکنید؛ یک ربع قرن می شود! و ناگاه در این فلاش بگ مهیب، در این زمانه و در آن دنیای ضد داستانی پی ببرید که شما به ادبیات، به ویژه "داستان کوتاه" علاقه مندید و حتی نمی دانید سر منشا این علاقه مندی از کجاست؟ و از چیست؟ و مهم تر، در این شیدایی، واحیرتا، شما تنهایید، خیلی تنها! یک رازی که همه می دانند: چقدر ادبیات در زندگی ما مهجور است!  ما چقدر در میان کسان مان در میان پیرامونیانمان ادیب و نویسنده کم می بینیم، یعنی نایابند. باری آن روزها مثل امروز جایی نبود که بشود از داستان حرفی زد و داستان در آن جا نمود داشته باشد و همیشه " داستان جای دیگری است!» همیشه... تا چه برسد به اینکه جایی باشد و شما آموزش ببینید! جایی تحت عنوان با مسما یا بی مسمایِ « کارگاه داستان »! ببخشید کارگاه نمد مالی تداعی می شود!

و چنین بود که از «جلو خان»(*) رو به دبیرستان شهدای انقلاب «شاپور سابق» خوش خوشکان داشتی قدم می زدی که بساط یک کتابفروشی توجه ات را جلب کرد. این یک عادت قدیمی است تمام دستفروشان که بساط کتاب پهن می کنند برایت جذبه دارند حتی می خواهد  این بساط دم ورودی نمایشگاه بین المللی کتاب تهران باشد، خوب باشد. و در میان کتاب های پیرمرد فرتوت کتابفروش یک گنج پیدا کردی. یک گنج بی هیچ کم و کاست.« هنر داستان نویسی» ِ«ابراهیم یونسی» کتابی بسیار کلاسیک و جامع و منسجم درباره داستان نویسی. تمام شد. همین و دیگر هیچ. و تو دنبال همین می گشتی! بعضی از مباحث آن کتاب را آن زمان بارها و بارها مطالعه کردی. به پرسش های بسیارت درباره ی «داستان» آن کتاب همان کتاب، پاسخ تمام و کمال داد و بسیار پرسش های دیگری که پیش آمد و  دریغا هرگز پاسخی در آن کتاب گرانسنگ نبود و مهم نبود؛ چون سرنخ را دستت داده بود و راه باز شده بود و امید آن دورها جلوه گرانه می درخشید. کاش لااقل نسل قبلت در کنارت بودند تا می توانستی بی آزمون و خطا ببالی و  دریغ نبودند. "درویشیان "بزرگ و "یونسی" عزیز کجا بودند و  بیهوده بود و محال، این آرزوی... بی آنکه یک جمله زبان انگلیسی بدانی بعد از جنگ یک سال برای کنکور خواندی تا رشته "زبان و ادبیات انگلیسی" قبول شوی. و دوباره تکاپوی بی امان در ادبیات و داستان. و روزگار داستان و جشنواره داستان بانه آغاز شد که به مسئولان پیشنهاد دادی و بارها ی بارها چندسال متمادی که بزرگداشت «ابراهیم یونسی» را در شهر زادگاهش در جشنواره ی داستان برپا کنند که نکردند. به دلایل غیر ادبی! چیزی که اصلا بی معنی است.

و اکنون در حوزه کاری تو یقینا خبر خوش این است که امسال همین ماه های آخر سال کتاب داستان« یک وقت می بینید» مجموعه داستان تازه منتشر شده ی تو بعد از چندین سال وسالها منتشر شد که پشت بندش خبر ناگوار مرگ "یونسی" می آید. کسی که الفبای داستان را به ما آموخت. کسی که نتوانستیم در زمان حیاتش حتی مراسمی ساده - فقط و فقط به انگیزه ی آثار سترگی که در حوزه ی داستان و رمان آفرید و همین کافی بود!-  حتی در زادگاهش برایش برگزار کنیم. کسی که هرچه بود ونبود اما ادیب بود، از آن جمله ادیبان لایقی که دارند نایاب می شوند و جایگاه آنها را کم کسی می تواند پر کند. کسی که راز آمیز زادگاهش را برای غنودن ابدیش برگزید جایی که مهمترین جشنواره داستان غرب کشور برگزار می شد و الان نمی شود و «یک وقت می بینید» که کتاب های ما همه اش شده افسوسی بزرگ در مرگ نویسندگان دیارمان و این آزار دهنده است.

«یک وقت می بینید»را نگاه می کنی و یاد روزی می افتی که در «جلوخان» برای اولین بار کتاب «هنر داستان نویسی» او را در دست گرفتی و به نو آمدگان یا هنر جویان کارگاه داستان نویسی ات می گویی گام اول این است: آن کتاب را بخوانید. «هنر داستان نویسی» را بخوانید. ویادت باشد حول و حوش همین روزها بود که خبر بدرودِ همیشگی« شیمبورسکا » (**)از این جهان هم منتشر شد:

قفسه سینه ی کتاب های من تیر می کشد

احتمالا سکته کند

احتمالا مثل یک بادکنک آبی بترکد

آخر من مجموعه شعری از «شیمبورسکا» را گم کرده ام.

(از مجموعه شعر منتشر نشده ی «یک بادکنک آبی»)

×××××××

(*) «جلو خان»: خیابانی قدیمی در کرمانشاه که منتهی به چهار راه اجاق می شود.

(**) «شیمبورسکا»: شاعره ی بلند آوازه ی لهستانی و برنده ی نوبل شعر.

/ 0 نظر / 10 بازدید