مصاحبه با روزنامه همشهری، پنجشنبه 17 اردیبهشت 94 خورشیدی.ص7

دیدارمان دوباره تابستان، وقتِ رسیدن توت

 ***

قدِ اقاقی رسیده به تیر برق

تمام حیاط را در بر گرفته تاکِ کهن­سال

مادر اما مثل همه­ ی این سال­ها

 نشسته در حیاط سبزی پاک می­کند.

این متن را من در  کلان شهر«کرمانشاه»، در خانه پدری وقتی مادرم را در حیاط دیدم؛ ناگاه به ذهنم آمد، کل حسش بسته به مکان زندگی من، نوعی «تجلی epiphany» از نوعِ «جویس»ی است. اما به موزات در روستای دوری درکردستان می‌بایستی چنین می‌دیدم:

 شب عروسی­اش

خیره­ است دخترِ قالی باف

به گل­های فرش بافته­ اش

که بر آن پای می­ کوبند.

عصر˙گاهی در سنندج خیره بودم به این صحنه در جلوی یک رستوران. براستی عاشق این همزیستی مصالحت‌آمیز شدم:

 کرنش نمی­کنند به هم

هیچ­کدام همدیگر را پس نمی­زنند

بر پس مانده ­ی غذایِ رستوران:

   گربه و دیوانه و سگ.

 چند روز بعد در پیشگاه آبشار زیبایی در نزدیکی شهر «سردشت»، در آستانه‌ی چهل سالگی‌ام چنین حسی از تولدم به من دست داد، مقایسه بفرمایید:

چهل سال دویده­ام

 بندِ کفش ­های که نه ­ام را باز می­کنم

می ­نشینم بر تخته سنگی

و پاهایم را می­ گذارم در آب­ و

به آبشارِ «شلماش» نگاه می­کنم:

همه­ ی هیبتش سقوط است!

 یا این قطعه که یک صبح زود در پارکی در شهر سنندج در ذهنم نضج گرفت:

کارمندی که هیچ­ وقت سفر نرفته بود!

یک لحظه ایستاد به تماشای چادرهای رنگی مسافرانِ پارک

یک لحظه ایستاد، اداره­ اش دیر می ­شد.

 مقایسه بفرمایید با این قطعه که حسش از تماشای یک درخت توت کهنسال در روستای «مارنج» آمد و به راستی ذهنم را برآشفت:

من برای کار به تهران می­ روم:

دیدارمان دوباره تابستان وقتِ رسیدن توت

می ­دانی دوست­ داشتنی­ ست

 میعادگاه را مثل مزه ­ی لبانت می­ کند.

 تا یادم نرفته تا برمی ­گردم

 تمنا می­ کنم توت بمان

می­ دانی توت را نمی ­چینند  باید خودش برسد تا بیفتد

 من تا آن وقت می­ رسم.

***

«محمدرضا کلهر» از تجربه های خاص خود از کوته˙ نوشت‌های کتاب اولش«صد لحظه ی روشن از سرزمین تاریک من» می گوید. نویسنده ای که همیشه زیست˙ بوم و جغرافیای سرزمینش را مورد توجه قرار داده است. نظرات او را در گفت و گو با «همشهری» می خوانید.

1.وضیعت ادبیات داستانی در استان کردستان چگونه است و چقدر قشرهای مختلف مردم به این ادبیات بها می دهند و هنرمندان آن در جهت پیشبرد این فرهنگ کوشا هستند؟

 مردم کردستان بسیار به فرهنگ و زبان شان اهمیت می دهند، حتی بیش از دیگر مناطق کشور، حتی بیش ازکردهای مناطق همجوار همچون کرمانشاه و ایلام، و حتی این توجه به زبان کردی مضاعف می نماید و چون بهترین جلوگاه این توجه به زبان، در ادبیات ، یعنی در حوزه های شعر و داستان است به همین دلیل  روز به روز به خیل مشتاقان افزوده می شود. سرایندگان و نویسندگان این عرصه هم،  بسیار خلاق و پی گیر هستند، مردم هم و مخاطبان نیز  بسیار آثار هنرمندان شان را پذیرا هستند و مشتاق می نمایند برای نمونه اخیراً من که از اعضا هیئت علمی «همایش ملی مترجمان کرد، زنده یادان استاد محمد قاضی و استاد ابراهیم یونسی بودم همانطور که انتظار می رفت شاهد استقبال کم نظیری در این زمینه بودیم. که به گفته مهمانان انبوهِ ما این حضور، بی نظیر نبوده باشد، کم نظیر بوده است. این استقبال در همه زمینه ها هم چنین است در تئاتر، در کنسرت، در رفتن به نمایشگاه و ...الخ.

  1.    با توجه به فرهنگ غنی کُرد زبانان، وضیعت ادبیات کرد در کشور از چه جایگاهی برخوردار است؟

ادبیات کردی قائم به ذات، زیبا و زیبنده است اما کتابت ، نشر و انتشار آن درایران طی این بیست و اندی سال تازه رونق گرفته و همین، بی تردید جایگاه واقعی آن را به آن بازخواهد گرداند و نسل جوان این مهم را خوب درک و دریافت می کند توضیحاً، در طی  سالها داوری مسابقات ادبی دانش آموزی همچون جشنواره علمی ادبی خوارزمی آموزش و پرورش، همچنین جشنوارهای حوزه ی هنری ، دانشجویی و آزاد... شاهدِ خیز بلند نوآمدگان بلند پرواز، شاعران و نویسندگان جوان بوده ام و این جای مسرت و سرور دارد.

 

  1. 2.      خود شما تا چه اندازه در حفظ و پیشبرد این فرهنگ کوشا بوده اید و در آثارتان  در جهت  شناساندن ادبیات، خاصه ادبیات این منطقه و افسانه های قدیمی و فولک، این جغرافیای خاص( استان کردستان) استفاده کرده اید؟

این نقطه نظر که شما به درستی اشاره کردید، بایستی سرلوحه کار هر شاعر و داستان نویسی قرار بگیرد و اگر تعهد و رسالتی برای هنر هم قائل باشیم بخشی از آن به واقع همین است. تجربه ی نویسندگان بزرگ هم همین نکته را موکداً تاکید می کند. توجه ضروری یا رویاروی نویسندگان آمریکای جنوبی با «افسانه های قدیمی»ِ سرزمین شان موجب به وجود آمدن مکتب موسوم به «رئالیسم جادویی» و جنبش بومboom در ادبیات شد که به نظر من دمی مسیحایی به رمان مرده جهان دمید. یا مورد دیگر مثلاً «ویلیام فاکنر» همیشه از جنوب امریکا جایی خیالی به نام یوکناپاتافا نوشت اما سبکش جهانی شد. در آثار این قلم نیز این مهم مورد توجه مدام و همیشگی است که امیدوارم مورد مداقه مخاطبان قرار گیرد.

 

  1. 3.      به نظر شما  ضرورت پرداختن به مضامین بومی در روزگاری که تحت تاثیر مدرنیسم است در داستان نویسی نویسندگان بومی چقدرحائز اهمیت است ؟

باور کنید این دو مقوله هیچ منافات یا ضدیتی با هم ندارند حتی امروزه یکی از آبشخورهای داستان پست مدرنیستی هم همین است ما ازمنظر زیست˙بوم خود «این جهانی» هستیم و اهل محل یعنی اهل تمامیت زمین با همه ی گستردگی اش و این بر هیچکس پوشیده نیست در مصاحبه ای دیگر هم پیش ازاین گفته بودم زمانی زنده‌یاد «شیرکو بی‌کس»شاعر نامدار کرد گفته بود: «شعر جهانی از شاعر آغاز می‌شود شعری که نتواند در زادگاه خویش زندگی کند و دردل مردم موطنش رسوخ کند نمی‌توان آن را  شعر جهانی نامید»[1] این گزاره مشمول داستان هم می‌شود. یعنی داستان بومی با رویکرد مدرن و جهانی. به نظر من، نویسنده بومی بودن، یعنی تشخص به نویسنده جهانی دادن است! به حتم، رجوع به منابع اصیل روایت و داستان خودما، کاوش در پیشینه‌ی روایت داستانی و قصه‌سرایی ما ره سپردن در وادی پسا مدرنیته است با خوانش سمعک عیار، تاریخ بیهقی، هزار ویک شب با آثار نظامی، عطار، فردوسی و با مثنوی مولوی با درک تکنیک داستانی «حدیث نفس»ِ حافظ در غزلیاتش یا سعدی یا بیدل دهلوی یا غزلیات شمس، با تک‌مینیمال‌های خیام با حتی خوانش رمانس هایی چون «شمس وطغرا»ی خسروی... نویسندگان اروپایی و آمریکای پست مدرن همچون، جان بارت، ریچارد براتیگان و ایتالو کالوینو همان قدر که بومی اند مدرن و جهانی اند برای حضور در جهان مدرن اول باید خود خودت باشی یک نویسنده بومی!

 

6-   منظور و مرادِ ما مثلا از«داستان ایرانی»، یا «داستان کردی» چیست ؟یعنی یک داستان بایدچه شاخصه هایی داشته باشد تا در دایره این تعریف بگنجد؟

پرسش مهمی پیش کشیدید امیدوارم فرصت و مجال پاسخش باشد! داستان ایرانی یعنی داستانی با پارامترهای ایرانی یعنی با صحنه و آدمها و تفکر و پیشینه فرهنگ و ادبیات و حتی تمدن ایرانی، کسانی مثل «گلشیری» در داستان و «شاملو» در شعر در زبان فارسی چنین مبنایی را بنا نهادند! در داستان‌های او رابطه بینامتنیت با «نظامی» برای نمونه در اثر درخشان «بره گمشده راعی» یا یکی از «معصوم‌هایش» با «ناصر خسرو» در «آینه‌های در دار» با مولوی با حافظ با خیلی از کلاسیک ها با بیهقی و...وجود دارد. برای نمونه - توجه بفرمایید-  که اول باید در این مقوله به شناخت و معرفت داستان و قصه ایرانی رسید. تردید نکنید تمام خوانش‌ها وکاوشهای ما در شناخت فرهنگ ایرانی و نیز همچنین در زبان کردی مثلاٌ در همه‌ی علوم و خاصه در حوزه‌ی ادبیات، به ویژه در ادبیات داستانی، به نوشتن داستان و شعر کمک می‌کند. این البته نه فقط از نظر آموزه‌های زبانی و بسط واژگان مفید می‌نماید بلکه کمک می‌کند به نوشتن و انواع نوشتن و بی‌تردید تأثیر دارد در آفرینش داستان و درآمیختن ژانرهای داستانی... چگونه؟ کاملا بطئی و درونی و خلاقانه... چرا که سازوکار نوشتن و چگونه نوشتن از عجایب عالم است اما – بگذارید به یک نمونه برای روشن‌شدن مطلب اشاره کنم-  برخی داستان‌های «جیمزثربر» در مرز میان داستان‌های بسیار مدرن و «فابل» و یا حکایت، معلقند، مثل «یونیکرن در باغ»، شما شگفت‌زده می‌شوید که چگونه یک حکایت از جنس «سعدی»ِ خودمان با یک داستانِ کافکایی درآمیخته(!)،  متافیکشن‌ها را مورد مداقه قرار دهید به داستان‌های با خاستگاه چند ژانریِ «خورخه لویس بورخس» دقت بفرمایید، شاید جوهره‌ی فرا- داستان همین باشد! این‌ها به دلیل تسلط بر ادبیات کلاسیک و از آن جمله خوانشِخاطره و سفرنامه خوانی به دست می‌آید و اکتسابی است. یک نکته دیگر، فرض بفرمایید وقت خواندن شاهکار «ضد-خاطرت»ِ «آندره مالرو» خواننده نمی‌داند رمان می‌خواند یا خاطره، امروزه نیز با اختلاط ژانرها این نوع تمایزها اندکی ناممکن می‌نماید. شاهکار «شهرهای نامرئی» از «ایتالو کالوینو» ترکیبی از حکایت، سفرنامه و خاطره‌گویی است و نهایتاً هم یک اثر داستانی پست مدرن بزرگی است! بنابراین، به نوعی نویسنده همه‌چیزخوان، و بعداً از میان این خوانش‌ها گزیده‌خوان است و این فرایند به فَرِّ نوشتن ما کمک شایانی خواهد کرد. برای نوشتن داستان ایرانی معرفت به پیشینه ادبیات داستانی به «سمر»ها و روایت های شفاهی و نقالیِ «گوسان»ها که سینه به سینه نضج گرفته ... به قصه ها و «چیروک» کهن لازم و ضروری است.

  1. 7.     در خصوص کتاب های منتشر شده و کتاب «آن حلزون آن حلزون محزون»  که در دست چاپ دارید، توضیحاتی بفرمایید ؟

چند مجموعه داستان شامل یک تریلوژی (سه گانه) و سه اپیزدیک، که متاسفانه دو جلد آن هنوز منتشر شده باعناوین «یک­وقت ­می­بینید»  و «بعداز دشت اول صبح» و مجموعه داستان کوتاه با نام «من، کیشلوفسکی و خانم شیمبورسکا» و چند دفتر شعر شامل «و باد، ذهن منتشر شاعر» و «یک بادکنک­آبی» و«ماه، مدِّ مدام اندوه» و «صد لحظه­ی روشن از سرزمین تاریک من». و  مجموعه چند گزاره کوتاه فلسفی یا متن کوتاه فلسفی مندرج در یک کتابِ تایپوگرافی و کالیگرافی با عنوان «آشوبِ متناْطرح» و... مجموعه آثار منتشر شده این قلم را تشکیل می دهد که البته این تعداد از انبوه آثار بیست و اندی سال منتشر نشده من بسیار اندک است. البته  و متأسفانه من هنوز آثار متأخرم را منتشر نکرده‌ام، بنابراین برخلاف آن چه که دیگران می پندارند من نویسنده‌ی کم‌کاری هستم که اساساً دیر آثارم را منتشر کرده‌ام! به گواه تاریخ انتشارشان هرگز، هیچ‌کس چون من آنقدر دیر داستان و شعرهایش را منتشر نکرد! (باخنده)مگر «ایمیلی دیکنسون» - شاعره پرآوازه آمریکایی –و منزوی که بعد از مرگش آثارش کشف و انتشارش مقدور شد! یا مگر نویسنده‌ی «اتحادیه ابلهان» «جان‌کندی تول» نویسنده آمریکایی که آنهم مادرش بعد از مرگش با سماجت مثال زدنی منتشرش کرد! اصولاً در هیچ برهه و زمینه‌ای من عجول نبوده‌ام، مگر در امر و نفسِ نوشتن و ویرایش نوشته... در زمینه‌ی پروسه‌ی انتشار، گاهی به ناشرانم در صورت خلف وعده خُرده می‌گیرم. اما برای انتشار، ابتدا به ساکن من هیچ‌وقت عجول نبوده‌ام. واین را یک اصل از کار می‌دانم! برای بهار امسال نیز اگر ناشر خلف وعده نکند قرار است دفتر شعر «آن حلزون، آن حلزون محزون» منتشرشود این دفتر شاملِ شصت شعر می‌ باشد به واقع این دفتر در حوزه ی «پساـ ژانر» یا درست تر در«آمیختگی ژانرِ«شعر ـ داستان» قرار می گیرد و خلق کاراکترهای داستانی همچون «حلزون» و «قاصدک پاییز رو» و... حاصل مداقه شاعرانه ا ی  در زمینه ی داستان است.


[1] . این نقل از «شیرکو بی‌کس» در مصاحبه‌ با «فریاد شیری»  آمده است. منتشر در فصلنامه‌ی «فرهنگ کردستان» به سردبیری محمدرضا کلهر،سال دوم شماره 5 و6 بهار 1380

بازنشر در سایت

بلوط

/ 0 نظر / 21 بازدید